تبليغاتX
حرفهای دل من

حرفهای دل من

هوای گریه با من

شب  و بازم بی خوابی و هق هق گریه :( 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط دخترک مهربون  | 

:(

چرا همیشه به چیزایی دل می بندم که می دونم داشتنشون سخته و کلی آزار باید بدم خودمو...دلم تنگه و نمی خوام به روت بیارم ... صبرم زیاده ولی دارم می برم دیگه :( 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط دخترک مهربون  | 

شاد و خندانم

ای جان...صبح دوشنبه با خستگی ناشی از علافی آخر هفته (:دی) بیای دانشگاه و طبق معمول صفحه فیس بوکت رو باز کنی ببینی چه خبره و ببینی یکی که برات خیلی عزیز هس نوشته داره میاد پیشت عجب حالی میده ...گرچه میدونم دوباره باید به زودی نظاره گر رفتنت باشم و  خداحافظی وبغض و دل تنگی... ولی به دیدنت و بغل کردنت می ارزه :) .... خوشحالممممممم..  

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط دخترک مهربون  | 

کاسابلانکا

هر دفعه موبایل یکی از این چینی های آزمایشگاهمون زنگ میخوره، آهنگش منو یاد خاطراتی می ندازه که در عین حال که شیرین هستن و لبخند میارن رو لبام، اشکم رو هم در میاره و یادم میاره چقد زندگی تلخه و چقد دلم برات تنگ شده...امروز صبح که زنگ خورد بد جوری حالم رو گرفت و بردم تو فکر....

I fell in love with you watching Casablanca
Back row of the drive in show in the flickering light
Popcorn and cokes beneath the stars became champagne and caviar
Making love on a long hot summers night

I thought you fell in love with me watching Casablanca
Holding hands 'neath the paddle fans in Rick's Candle lit cafe
Hiding in the shadows from the spies. Moroccan moonlight in your eyes
Making magic at the movies in my old chevrolet

Oh! A kiss is still a kiss in Casablanca
But a kiss is not a kiss without your sigh
Please come back to me in Casablanca
I love you more and more each day as time goes by

I guess there're many broken hearts in Casablanca
You know I've never really been there. so, I don't know
I guess our love story will never be seen on the big wide silver screen
But it hurt just as bad when I had to watch you go

Oh! A kiss is still a kiss in Casablanca
But a kiss is not a kiss without your sigh
Please come back to me in Casablanca
I love you more and more each day as time goes by
Oh! A kiss is still a kiss in Casablanca
But a kiss is not a kiss without your sigh

Please come back to me in Casablanca
I love you more and more each day as time goes by
I love you more and more each day as time goes by

................

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط دخترک مهربون  | 

دل به دل راه داره یا نداره؟

دل به دل راه داره رو قبول دارم...بعضی وقتها باور نکردنی هس ... ولی اینکه اصلا باید این دلها به هم راه داشته باشن یا نه رو نمی دونم...عجب گیری افتادیم ها ....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط دخترک مهربون  | 

نتیجه اخلاقی

روز به روز بیشتر به این نتیجه می رسم...یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط دخترک مهربون  | 

رویا

من از این دنیا چی میخوام؟ دو تا بال برای پرواز...برم تا روز تولد برسم به فصل آغاز....برم پیش بچه هایی که یه لقمه نون ندارن که یه شب با یه دل سیر چشاشونو هم بذارن...بگم غصه ها سر اومد...گریه بس که بهتر اومد....

:((((((((((((((((

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط دخترک مهربون  | 

کوکب خانم زن پاکیزه ای بود ولی دیگه نیست!!!

بچه که بودم فک میکردم یه دختر 24-25 ساله دیگه خیلی خانومه و جدا از اینکه سواد داره و کلی مطلب علمی بلده، از نظر آشپزی و خانه داری و اینا باید مثل اون کوکب خانمی باشه که تو کتاب فارسی داشتیم!!...ولی خب عمر زود میگذره و خیلی طولی نکشید تا خودم به اون سن برسم...یه نگاه به جمیع دوستای دختر هم سن و سالم انداختم ...همه اون مورد اولی که تو ذهنم بود رو دارن و به هر حال هر کدوم تو یه زمینه خاص کلی اطلاعات داره و باسواده ولی..........متاسفانه اون مورد دوم مورد نظرم رو جز توی تک و توکی از هم سن و سالان تو کسی نمی بینم و این به یه فاجعه تبدیل شده :(((((((...خدا سرم رو بوسیده پسر نشدم و گرنه عمرا حاضر به زندگی مدام العمر با غیر "کوکب خانم" ها نمی شدم و سخت در عجبم که این برادارن چه جوری می تونن تحمل کنن!!!!!!!!! تو این 4 سالی که اینجا بودم فهمیدم اون افکار بچگیم همش یه خواب و خیال بوده و از یه دختر 25 ساله انگار نباید انتظار داشت بلد باشه بهداشت شخصیش رو رعایت کنه چه برسه به اینکه بلا نسبت دور از جونه کوکب خانم بخواد مثل کوکب خانم باشه !!!!

باید تو کتابهای فارسی از این به بعد بنویسن: کوکب خانم زن پاکیزه ای بود ولی دیگه نیست!! که بچه های ساده مثل من گول نخورن و وقتی 25 سالشون شد نخوره تو ذوقشون !!

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط دخترک مهربون  | 

چه دردیست ...

 یه روز تعطیل تو دانشگاه در حال گوش کردن به سیاوش قمیشی همرا ه با دلی گرفته ...."چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن...برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن...برای هر لبی شعری سرودن ولی لبهای خود همواره بستن" ....دلم الان خواهرم رو میخواد که مسخره بازی در بیاریم بخندیم با هم :( لعنت به غربت و دوری از عزیزترین کسانت که تنها دوستای واقعیت هستن :(((((((((((((( حالم از همه ی دوستی های ظاهری و مسخره اینجا به هم میخوره...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط دخترک مهربون  | 

خستمه

خسته شدم...دلم فرار میخواد...اینم شد زندگی ؟؟؟ 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط دخترک مهربون  |