امسال عید فطر خونه سمینا دعوت بودم، خانم حدودا ۴۰ ساله متولد هنگ کنگ که باباش هندی و مامانش پاکستانی هستن...ازدواج نکرده و با مامانش زندگی می کنه...علاوه بر خونوادش دوستاشو هم دعوت کرده بود که از مصر و مراکش و هنگ کنگ و سنگاپور و فیلیپین و پاکستان و انگلیس و ...بودن... وقتی آدم دور و برش شلوغه حالیش نیست ولی وقتی تنهاست می فهمه چقدر لطف و محبت یکی می تونه تو روحیه اش تاثیر گذار باشه، همین که ببینی یکی اینقدر باصفا هست که دعوتت کنه و بعد ازت تشکر کنه که عیدت رو با اونو خونوادش جشن گرفتی، یادت می اندازه که آدم خوب و بامعرفت همه جا هست
......
این روزا دارم خودمو می کشم که آزمایش انجام بدم و قبل از برگشت به سنگاپور تموم کنم...بار اولمه و هیچی نمی دونم
خدا خیر این "لیانگ یو" و "زانگ زو"
بده که از ب بسم الله آزمایش با فیبر برام توضیح دادن...عجب سخته خداییش...پدر آدم در میاد...یه هفته گذشته هنوز کل سیستم رو نتونستم ببندم...کاش نتیجه های سیمیولیشن رو قبول می کردن بره
الانم قاطی کرده همش میگه سیگنال کوچیکه ولی می دونم که نیس...خدایا خودت سیگنال رو بزرگش کن
به این میگن همکاری دین و علم![]()
![]()
من اگه با هیچ چیه سنی ها مشکلی نداشته باشم با این سیستم کفش در آوردنشون تو مسجد مشکل دارم...خداییش حال به هم زن هست...از اون دم در کفش و در میارن که حالا جون خودشون مسجد رو کثیف نکنن...نمی فهمن که گند میزنن به کل مسجد وقتی با همون پای برهنه ای که میرن دستشویی میان وارد خود مسجد میشن... خدایا کی مسلونها یاد می گیرن که النظافه من الایمان؟؟؟ ... جمعه شب با یه سری رفتم مسجد و دیگه می تونین حدس بزنین دستشوییش به چه وضعی بود، همین جوری تو دلم فحش می دادم... بعدش هم که یه دختر مصری شروع کرده بود واسم تز دادن که شیعه فلان هست شیعه بهمان...خیلی احترامش گذاشتم وگرنه دستش رو می گرفتم می بردم دستشویی می گفتم عزیزم من اعصاب ندارم، ابوبکر و عمر رو ول کن یه فکری به حال اینجا بکن ![]()
فکرشو نمی کردم تو هنگ کنگ ماه رمضون اینور اونور دعوت بشم ولی تا حالا ۲ بار مهمون ارهان دوست ترکم شدم و شنبه شب هم خونه ی صبا مهمون بودم واسه افطار...آشنایی با ارهان باعث شد با فرهنگ ترک ها آشنا بشم و تازه فهمیدم که کلی کلمات مشترک داریم تا جایی که بعضی وقتا ارهان وقتی معنی انگلیسی یه چی رو که نمیدونه ترکیش رو میگه و چون با فارسی مشترکه می فهمم ...خونه ی صبا هم افطار به سبک پاکستانی - هندی رو دیدم ...با اینکه بار دومم بود صبا رو میدیدم ولی خیلی خونگرم و مهمان نواز بود...دنیا کوچیکه شاید یه روز تو ایران اونا مهمون من بشن
یه اتفاق باحال تو این ماه رمضون هم این بود که "ثاقب" یکی از دوستای مسلمونم ، دوست دخترش "پلی" رو راضی کرده دیگه خوک نخوره
راضی کردن یه دختر چینی به اینکه خوک نخوره خیلی حرفه...ایول ثاقب![]()
....
امروز ناهار رو با امین (اهل مراکش و فرانسه) ، آنی (چینی ) و یوساکی (ژاپنی) خوردم...با این شروع شد که امین پرسید چرا تو ا.ن. رو دوست نداری؟ همه ما عربها دوسش داریم.. من هم که دلم پر بود شروع کردم به حرف زدن و نتیجه اینکه آخرش قبول کرد که به عنوان یه ایرانی حق دارم ازش متنفر باشم ولی همچنان به عنوان یه عرب فک کنم دوستش داشت
بعد از سیاست هم بحث به دین کشیده شد... آنی رفته بود یه شال خریده بود و طرز پوشیدنش رو با دقت ازم می پرسید
بهم می گفت خودم یه بار پوشیدمش همه دوستام بهم گفتن شدی مثل مسلمونای اندونزی حالا تو بگو چه جوری بپوشم که حجابم مثل ایرانی ها بشه
بهش گفتم بندازش رو سرت اصلا محکم نبندش فقط بذار رو سرت باشه این میشه حجاب از نوع ایرانیش![]()
من موندم تو اخبار ممالک اسلامی چی میگن در مورد الفنون که اینقد عاشقش هستن...اگه یه پاکستانیه دیگه بیاد از این یارو حمایت کنه دو دستی میزنم تو سرش![]()
